I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
You used to captivate me
By your resonating light
Now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me
پ.ن:
---------
۱- اين ليريك رو سالها پيش توي وبلاگ يكي از دوستان ديدم. انگار يكي از ترانههاي My Immortal بوده كه يه جايي بين زمين و آسمون اون بالا تو ابرا داشته بهش گوش ميداده. خودمونيم، متن قشنگي داره. داشتم به تاريخش نگاه ميكردم. اول آگوست 2007. يعني دو سه سالي جوونتر بودم اون موقع. ميگم چرا نتونستم با اين متن ارتباط بگيرم اون روزا. نگو كه زيادي واسه اين نوشته جوون بودم :دي
۲- بعد از پابليش متن و دريافت اولين كامنت، خواستم اينم اضافه كنم كه بعضی از حسها نیاز به ترجمه ندارن. منتهی یه خرده به زمان احتیاج دارن. اگه وقتش بشه شما هم بالاخره متوجه ميشين كه شاعر چي گفته :دی
خدايا چون نوشتي سرنوشتم؟
كه بخت از من رميد از بس كه زشتم
زبانم لال، اگر خط تو بد بود
تو ميگفتي خود من مينوشتم
پ.ن:
--------
۱- دختره داشت با صداي بلند smsهاش رو ميخوند. خب منم شنيديم ديگه :دي
۲- راستي؟ اگه يه روزي قرار باشه شما سرنوشت خودتون رو بنويسين، چه جوري مينوشتينش؟ تا حالا بهش فكر كردين؟
۳- توي جادهاي كه آخرش معلوم نباشه، سر چهارراهي كه هيچ چراغ قرمزي نباشه، توي خيابوني كه هيچ مأموري نباشه، رد شدن از چراغ سبزاش چه معني ميتونه داشته باشه؟ شايد طرف داره واسه خودش تو اتوبان يه طرفه تخته گاز ميره. نه؟ خب بايد بهش گفت: "ايست! جلوتر از اين رفتن، جايز نيست". اينم مأمور و چراغ قرمزي كه خودم الان وسط اتوبان يه طرفه كاشتم :دي
۴- تا حالا دقت كردين چقدر شنيدن اسمتون ميتونه خوشايند باشه؟ خصوصاً واسه اونايي كه اسمشون رو خيلي دوست دارن شنيدن اسمشون از زبان اطرافيان، چه تو محاورات و چه تو مكاتبات خوشايندتره. يه بحث روانشناسي هم هست كه ميگه وقتي ميخواي تأثير صحبتهات روي مخاطب بيشتر باشه سعي كن چند بار تو صحبت كردن اسمش رو صدا بزني
راستي؟ تا حالا شده يه نفر هيچ وقت اسمتون رو صدا نزده باشه؟ به نظرتون اين كارش چه دليلي ميتونه داشته باشه؟
ديروز از اون روزايي بود كه دلم بد جوري براي خودم تنگ شده بود. خب وقتي ما تو هفت آسمون يه ستاره هم واسه خودمون نداريم كه دلتنگش بشيم، مجبوريم عين شاعر دلمون واسه خودمون تنگ بشه ديگه
نمیدونم کجا رفتم
نمیدونم دلم چی شد
درست تو بدترین لحظه
ببین کی عاشق کی شد؟
فقط حرفامو باور کن
تقاص عشق تو کم نیست
بمون حوای من با من
مگه عشق تو آدم نیست؟
آخي، اين مصرع آخريش خيلي قشنگه. نه؟ "مگه عشق تو آدم نيست؟"، البته يه سري ابيات ديگه هم داشت كه به نظرم وزنشون يه خرده با بقيه جور در نمیاومد. حالا اونا به كنار، پايان قصه رو بخونين:
تمام قصه بازی بود
تموم شد، هیچ رازی نیست
کسی که رو به روشی تو
از اینجا مرد بازی نیست
پ.ن:
--------
۱- اشعاری رو که خوندین آقاي "محمد علي بهمني" سروده بودن كه اسم كتابشون هست "گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود"
۲- ميگن: "فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست. دوست داشتن امری لحظهایست. اما داشتن دوست، استمرار لحظههای دوست داشتن است"
۱- آتوسا جان، تعريف عشق با دوست داشتن يه خرده فرق داره. من كه نوشته بودم اون تعريف رو توي وبلاگ يه پزشك ديدم. يه آدم باسواد. كسي كه خودش عشق رو تجربه كرده. كسي كه بارها و بارها از احساسش نوشته بود. اون تعريف عشقي كه توي متن آوردم تعريف شخص خودم نيست. تعريفي هست كه از رفتار آدماي عاشق پيشه ديدم. سر فرصت يه چند نمونه ديگه هم براتون خواهم نوشت. من هم مثل تو خوشم نمياد تو تمام سوراخ سنبههاي ذهني يه آدم سرك بكشم يا اينكه بخوام اونم همين كار رو انجام بده تا بتونم دوسش داشته باشم
دوست داشتن حساب كتاب نميخواد آتوسا جان. تعريف من از دوست داشتن يه چيزي تو همون مايههاست كه نوشتي. آخر پٍست قبلی تو بند (۴) هم نوشته بودم كه هيچي اندازهي اعتماد نميتونه توي زندگي مشترك خوشايند باشه
۲- "شيطونك" جان من نگفتم تو نميتوني واسه خودت راز مگو داشته باشي. گذشتهي تو متعلق به توه. تو ميتوني خيلي از حسهاي قشنگت رو فقط واسه خودت بزاري كنار و به هيچ كس هم نگي. اما موضوع زندگي مشترك يه خرده فرق داره. چه زن و چه مرد به نظر من حق ندارن بعد از ازدواج دنبال پيدا كردن يه دوست پسر/دختر باشن. اما داشتن دوست، اونم يه دوست خوب (ميتونه يه دوست از جنس مخالف هم باشه) دوستي كه هيچ وقت بودنش مشكلي واسه آدم بوجود نياره خيلي هم خوبه
اين بخش ميتونه جواب سؤال جناب "-" هم باشه. آدم نميتونه همسرش رو مجبور كنه كه عين قناري تو قفس باشه و هي براش ترانههاي عاشقانه بخونه. اونم سالهای سال. خب بالاخره يه روزي اين تو قفس بودن آدم رو خسته ميكنه. از طرف بيزار ميكنه. از تعهد گريزان ميكنه. از عشق متنفر ميكنه. از زندگي دلسرد ميكنه. به قول آتوسا، آدم براي تداوم عشق بايد يه وقتايي هم به خودش اختصاص بده
اما در مورد اون دوست يواشكيت كه تا حالا در موردش با هيچ كس صحبت نكردي، يه خرده بايد به زمان فرصت بيشتري بدي. دو جلسه ديدار اونم هر كدوم يه ربع، نميتونه شناخت درستي بهت بده. ساعتها هم پاي تلفن و اينترنت باشين باز هم نميتونه به اندازهي همون يه ربعهايي كه روزهاي بعد تكرار ميشن مفيد باشه
۳- نميدونم تا حالا تو روابطتون با آدماي دور و ورتون چقدر دقيق بودين. اما به نظرم خوندن فكر آدما از چشماشون، كار خيلي سختي هم نيست. چشما با كسي تعارف ندارن. هر چي تو ذهن باشه رو منعكس ميكنن. حالا يه چيز جالب، چند وقت پيشا مطلبي خوندم (دقيقاً يادم نيست وبلاگ كي بود) اما نوشته بود ميتوني انعكاس افكار اكثر آقايون رو در ملاقات با خانوما، توي بخشهاي استراتژيك! بدنشون ببيني. البته يه خرده خندهداره موضوع. اما انگار زياد هم بيربط نميگفت نويسنده :دي
ياد يه خاطره افتادم. دبيرستان بوديم و دبير مرد هم داشتيم. يه روز يكي از آقايون نميدونم زيپ شلوارش مشكل پيدا كرده بود يا اينكه وقتي صبح رفته بود wc يادش رفته بود زيپش رو بكشه بالا. خلاصه، اومد سر كلاس و رفت پاي تخته و هي با گچ زد تو سر تخته سياه و هي قيافهي جدي به خودش گرفت كه بچهها درس رو متوجه بشن. اما بنده خدا حواسش نبود كه هيشكي حواسش به درس نيست و همش به اون زيپ باز شده نگاه ميكنن. خدا رحم كرد كه صبح اول وقت يادش نرفته بود كه زير شلوار هم يه چيزي بپوشه وگرنه ديگه قضيه خيلي صحنهدار! ميشد :دي
پ.ن:
-------
۱- لطفاً دوستاني كه ميخوان واسه خودشون اسم مستعار انتخاب كنن، از نقطهچين و خط فاصله و علامت سؤال و تعجب و اينا استفاده نكنن. خب يه اسمي باشه كه بشه صداشون زد. مثل همين دوست جديدمون "شيطونك"، آدم اسمش رو كه ميبينه انرژي مثبت ميگيره و خودش هم شيطون ميشه
۲- يكي دو سال پيش يكي از بچههاي دورهي ليسانس رو آن لاين ديدم. كلي حال و احوال و مرور خاطرات خوب گذشته. بعدش پسره برگشته بهم ميگه: "چقدر شيطون شدي تو!"، خنديدم و گفتم: "خب من شيطون بودم. ولي اون روزا بايد فقط درس ميخوندم". بعدش يواشكي تو دلم به خودم گفتم: "خب الان تو اين سن و سال كه كيفش بيشتره" :دي
من اما شيطونك جان، هيچ دلم نميخواد برگردم چند سال پيش كه يه دوست پسر يواشكي داشته باشم. خب چه كاريه؟ همين الان هم ميتونم دست به كار بشم و يه دوست پسر آقا واسه خودم پيدا كنم. اين جوري كه كيفش بيشتره دختر جان :دي
۱- تو وبلاگ يكي از آقايون پزشك كه الان يه چند وقتي ميشه كه مطب وبلاگيش رو بسته و رفته يه جاي با صفاي ديگه دور از چشم جماعت زيادي كنجكاو! وبلاگستان چادر صحرايي زده و لابد داره واسه دل خودش مينويسه، خوندم كه نوشته بود آدما وقتي عاشق ميشن حسود هم ميشن. يعني نميتونن بپذيرن كه طرف مقابل ميتونه يه حريم خصوصي هم واسه خودش داشته باشه
نوشته بود توي عاشقي حريم خصوصي نداريم آتوسا جان. نوشته بود تو دلت ميخواد توي تمام لحظات زندگي طرف مقابل شريك بشي. چه گذشته و چه حال و آيندهاش. نوشته بود تو دلت ميخواد توي تمام سوراخ سنبههاي ذهن و دل و روح و روان طرف مقابل سرك بكشي. نوشته بود تو دلت ميخواد "من"ي وجود نداشته باشه و همه چي "ما" باشه
البته من زن و شوهراي ديگهاي رو هم ديدم كه ايميل همديگر رو داشتن و گاهي هم پيش اومده كه مجبور شدن ايميل طرف مقابل رو چك كنن (نه اون چك كردني كه يعني بخوان مُچ طرف مقابل رو بگيرن. منظورمه اينه كه گاهي پيش اومده كه به جاي همسره مجبور شدن ايميلي رو چك كنن و يا اينكه احياناً به ايميلي جواب بدن و از اين حرفا). هيچ اتفاق خاصي هم نيفتاده. دو طرف دوستاي همديگر رو خيلي خوب ميشناسن. دو طرف تعريف درستي از دنياي مجازي دارن. دو طرف ميدونن كه اون يكي قبلاً چه جوري با اين دنيا ارتباط گرفته. دو طرف ميدونن كه هميشه خطر در كمينه. اما هيچ وقت به خاطر وجود اون خطر، شيريني اون حس خوشبخت بودن رو به كام اون يكي زهر نكردن
۲- نا سلامتي پسره رفته بوده خواستگاريش و الان يه مدته كه دارن مثلاً با روحيات همديگه آشنا ميشن. قرار شده تا چند وقت ديگه هم عقد كنن. دختره به دوستاش گفته: "تا ميخواد يه خرده از اون حرفا! بزنه من فوراً موضوع بحث رو عوض ميكنم. پسره غلط كرده با من از اون روابط! حرف ميزنه. حالا بعداً وقتي ازدواج كرديم ميتونيم در مورد اون موضوع! هم صحبت كنيم"
وقتي اين صحبتها رو شنيدم يه خرده رفتم تو فكر. البته يه خرده زيادي رفتم تو فكر. چرا بايد ما بيشتر صحبتهاي مهم زندگيمون رو به بعد از ازدواج موكول كنيم؟ خب شايد يه سري رفتارهاي طرف مقابل هست كه ما نميتونيم بعداً باهاش كنار بيايم. يا اينكه چون هيچ وقت از نيازهاي طرف مقابل اطلاعي نداشتيم، نميدونيم بايد چطوري باهاش رفتار كنيم. خب وقتي نميدونيم طرف مقابل تو روابط زناشوئي چي ميخواد و از ما چه انتظاري داره چه جوري بايد باهاش زندگي كنيم؟
۳- "شيطونك" جان فكر نميكنم كار درستي باشه كه آدم تو زندگي مشترك بخواد هميشه يه چيزايي رو از همسرش قايم كنه. زندگي مشترك وقتي دلچسب خواهد بود كه تو هيچ ترسي از گفتن حرفاي دلت به طرف مقابل نداشته باشي. به نظرم آدما بايد فرصت بيشتري براي شناخت طرف مقابلشون بزارن. حالا اگه به زمان فرصت دادن و همهي زواياي ذهني طرف مقابل رو هم خوب بررسي كردن و شناخت واقعاً يه شناخت درست بود اون وقت واسه ازدواج اقدام كنن
اينكه نوشته بودي "چرا دختره به شوهرش گفته كه ايميل داره؟" برام خيلي جالب بود. خب تا كي ميتونه اين موضوع رو ازش مخفي كنه؟ حالا مگه داشتن ايميل، اين روزا جرمه؟ خب البته هستن آقايوني كه توي پُست قبلي هم در موردشون نوشته بودم، اما اين آقايون بايد يه خرده بينش خودشون رو تغيير بدن و بدونن كه دنيا در حال پيشرفته و اونا حق ندارن همسرشون رو به خاطر بودن يه سري آدماي واقعاً مريض كه دلشون ميخواد واسه همه دردسر درست كنن، از حقوق واقعي خودشون محروم كنن
به نظرم آدما هر چي تو زندگي مشترك مسائل بيشتري واسه مخفي شدن داشته باشن، بيشتر روح و روان خودشون رو خسته ميكنن. از زندگي مشترك هم نترس. به جاي ترس از زندگي مشترك، كسي رو پيدا كن كه ازش نترسي. از فكرش، از قضاوتش، از بودن باهاش، از گذشتهاش، از آيندهاش، از همه چي
۴- به نظرم خيلي دلچسب و خوشايند خواهد بود وقتي كه بدوني امروز صبح كه همسرت از خونه بيرون ميره تا شب كه بازم دوباره همديگر رو ميبينين اون آدم فقط مال توه. منظورم اين نيست كه در موردش حق تملك داشته باشي. منظورم اينه كه اونقدر بهش اعتماد داشته باشي كه هيچ وقت از اينكه يه روزي بخواد بهت خيانت كنه، نترسي. هيچي به اندازهي اعتماد داشتن توي زندگي مشترك نميتونه خوشايند باشه
پ.ن:
--------
"... نه تنها در مورد کسی که بیماری خاصی داره در مورد هر انسانی، داشتن یک شریک و همراه خوب عاطفی معجزه میکنه. این که بدونی کسی هست كه برای خودت و فقط به خاطر شخص خودت نه برای زیبائیت، نه برای پولت، نه برای امکانات خاصي که میتونی در اختیارش بگذاری، بلکه صرفاً برای وجود ارزشمند خودت ..."
اين نوشته يكي از پاراگرافهاي اين پُست وبلاگ "از قلب كوير"ه. حتماً برين و مطلبش رو بخونين. در ضمن يادتون نره كه پُست ويولت رو هم در مورد اين موضوع بخونين
دختره ميگفت: "نميدونم ديگه بايد چيكار كنم كه باورش بشه دوسِش دارم؟ كاش يكي باشه كه بهش بگه اين همه محدوديت هم خوب نيست. كاش يكي باشه كه بهش بگه منم آدمم. منم حق دارم با آدماي ديگه ارتباط برقرار كنم. با همكارم، با دوستاي قديمي، با همكلاسيهام، با دوستايي كه تو نت داشتم"
راست ميگفت. از وقتي كه بله رو گفته بود، به خاطر پسره خيلي كوتاه اومده. همديگر رو دوست داشتن و اين علاقه باعث شد كه خونوادههاي اونا بعد از كلي مذاكره و قول و قرار به اين وصلت رضايت بدن. يه خرده اختلاف طبقاتي كوچولو هم با هم داشتن. يه خرده هم اختلاف فرهنگي زياد. اما انگار وقتي پاي دوست داشتن ميون باشه اين چيزا اونقدرها هم مهم نيست. هست؟
چند سالي از من كوچيكتره. اگر چه دهه شصتيه، اما به خاطر شرايط خونوادگيش هيچ وقت جرأت نداشت دوست پسر داشته باشه. با اين وجود دختر اجتماعي بود. همزمان با ليسانس گرفتنش رفته بود سر كار و بعد ليسانس هم واسه خودش خانومي شده بود. يه پُست اداري خوب و يه حقوق مناسب و يه آيندهي روشن. انگار فقط يه آقاي همسر كم داشت كه شكر خدا اونم يه سال و اندي پيش سر و كلهاش پيداش شد
اهل روسري و پوشش خاص و قيد و بند اين جوري هم نبود. اما خب، هميشه هم پوشيده بود. يعني هيچ وقت نميتونستي بهش ايراد بگيري كه "لباست مناسب اين جمع نيست". اما از وقتي كه ازدواج كرده "بايد" روسري سرش كنه. اونم با اين موضوع كنار اومد. البته بعد از كلي تغييرات تو صورت مسئله (قبلاً توي اپيزود ۲ اين پُست هم در موردش نوشته بودم)
شماره موبايلش رو چون آقاي شوهر گفته بود "دوست ندارم كسي شماره تلفن همسرم رو داشته باشه" همون اوائل عوض كرده بود. با دوستاي دورهي دانشكده هم كه ديگه ارتباطي نداشت. با همكاراي مرد هم كه هيچ وقت صميمي نبود. حالا هم نميتونست صميمي باشه چون آقاي شوهر "مردها رو خوب ميشناخت" و ميدونست نبايد باهاشون حرف زد و بهشون رو داد
حالا هم همين چند وقت پيش زنگ زده و ميگه: "چطوري ميتونم از شر ايميلهاي اسپم راحت بشم؟ چطوري ميتونم از شر ايميلهايي كه نميدونم از كدوم گروه لعنتي داره واسه من مياد راحت بشم؟ چطوري ميتونم از شر اين همه شك و ترديد شوهرم راحت بشم؟"، خب منم چشام گرد شد و گفتم: "نكنه آقاي شوهر اسپمها رو هم خوب ميشناسه؟" بعدش هم زدم زير خنده و گفتم: "بهش گفتي اينا اس.پرم نيست و اسپمه؟"
اگر چه اون روز قضيه با خنده و شوخي تموم شد اما بد جوري فكرم رو به خودش مشغول كرده. پسره هم به لحاظ سني چند سالي از من كوچيكتره. اما تا حالا خودش ايميل نداشته و با دنياي مجازي هم كاملاً نا آشناست. دختره واسهاش توضيح داده كه هيچ كدوم از اون آدما رو نميشناسه و اون ايميلا رو هم از گروههاي مختلفي كه سالها پيش عضو بوده دريافت كرده، بدون اينكه فرستندهي اونا رو بشناسه. جالبيش اينجاست كه پسره بهش گفته: "اينا عين مزاحم تلفني ميمونن. من نميخوام كسي مزاحم خانومم بشه"
پ.ن:
--------
جناب "-" اين روزا فكرم اونقدرها آزاد نيست كه بخوام به سؤال پيچيدهي شما جواب پيچيدهتري بدم. منتهي فعلاً اين مورد رو داشته باشين، تا بعد اگه عُمري باشه به موارد ديگهاي هم اشاره خواهم كرد
بعضي از زوجين رفتارهاي مشابه با اين مورد رو از خودشون نشون ميدن. بعضيا هم كه بينش متفاوتتري دارن ممكنه عكسالعمل بهتر و يا شايدم بدتري از خودشون نشون بدن. من شوهر اين دختر خانوم رو ديدم و ميدونم چقدر مهربونه. ميدونم چقدر همسرش رو دوست داره و چقدر داره تلاش ميكنه كه همسرش احساس خوشبختي كنه. اما به نظرتون گاهي اوقات اين رفتارها نميتونه مانع اين احساس خوشبختي بشن؟ يا اينكه شك و ترديهاي بيمورد يكي از زوجين طعم شيرين اين خوشبختي رو به كام اون يكي زهر نميكنن؟
اواخر نوامبر ۲۰۰۸ بود. همون يكي دو جمله كافي بود كه اشكم رو در بياره. باورم نميشد. يعني غير ممكن بود. مگه ميشه؟ فكر نميكردم يه روزي بخواد بهم يه همچين خبري بده. يه جورايي احساس كردم زير پام خالي شد. دلم هري ريخت. نكنه واقعاً اتفاق بيفته؟ خدايا، من بايد چيكار كنم؟
سالها بود كه ديگه دعا نكرده بودم. واسه يه لحظه احساس كردم خدا چقدر دوره. خيلي دور. اونقدر دور كه ممكنه صِدام رو نشنوه. زنگ زدم. به مادرم. "مامان؟ براش دعا ميكني؟"، زدم زير گريه. گريه كرد. پا به پاي من. براش دعا كرد زير همون ناودوني كه ميگن دعاي آدما مستجاب ميشه. روزي چند بار، يه ماه تموم
چند ماه بعد، همون مرد با خدائي كه دختره ازم خواسته بود كه اونو ببرم پيشش، بهم گفت: "سخته، خيلي سخت. اما اگه خودش بخواد ميتونه. اگه بتونه نُه ماه ديگه دووم بياره، ديگه ميتونه". نُه ماه ديگه؟ واي خداي من، چقدر زياد. از همون روز آبستن شدم. آبستن يه آرزو
روزها گذشت. ماهها هم. نُه ماه تموم شد. اون دووم آورد. پس ميتونه. سخت بود، خيلي سخت. اما تونست. خوشحالم، خيلي زياد. شايد امروز من هم بتونم حس يه زن رو بعد از نُه ماه انتظار براي تولد كودكش درك كنم. من فارغ شدم. نُه ماه انتظار تموم شد. كودك من هم همين چند روز پيش متولد شد
"تولد دوبارهت مبارك"
وقتي بهم گفت كه كجا داره درس ميخونه، ذوق زده گفتم: "واي شايد بتوني بعد از سالها بازم باران رو پيدا كني. بري ديدنش. اين خيلي خوبه". اما همون روزا بود كه بهم گفت عبور از اون مرزها به اين راحتيها هم نيست
ميگفت: "گاهي اوقات به باران ايميل ميزدم. ازش خبر داشتم. اگر چه ميدونم الان داره دكترا ميخونه اما ديگه به خودم اجازه ندادم كه مزاحم زندگيش بشم. اونم مثل من لابد داره واسه خودش زندگيشو ميكنه. دوستايي داشته يا داره كه الان درست نيست من مزاحم زندگيش بشم"
هميشه بهش ميگفتم يه حسي به من ميگه كه دنيا خيلي كوچيكه. اونقدر كوچيك كه ممكنه باران رو بازم ببينه. اونم كجا؟ اون سر دنيا
يه بار برام نوشته بود كه قراره براي ديدن يكي از دوستاش يه چند روزي بره شهري كه چند كيلومتر با شهر اونا فاصله داره. يه هفتهاي ميشد كه ازش خبري نبود. تا اينكه يه شب اونو آن لاين ديدم. بعد از حال و احوالپرسي ديدم زياد سر حال نيست. ازش پرسيدم: "اتفاقي افتاده؟ چيزي شده؟ اگه ميخواي ميتونيم در موردش حرف بزنيم"
گفت: "هفتهي پيش رفته بودم ديدن يكي از دوستان قديمي. هنوز هم باورم نميشه كه ديدمش. ميتوني حدس بزني من كي رو ديدم؟"
ذوق زده گفتم: "واي، نكنه باران رو ديدي؟"
با تعجب گفت: "آفرین. چطور تونستي دقيق حدس بزني؟"
خنديدم و گفتم: "بهت گفته بودم حس من بهم دروغ نميگه. واي اصلاً باورم نميشه بعد اين همه سال، تو بازم تونسته باشي اون سر دنيا باران رو ببيني"
برام تعريف كرد كه همين چند ماه پيش انگار باران شال و كلاه كرده و اومد سرزمين اونا. اومده بود كه همون جا بمونه و درس بخونه. يه روز با دوست ما تماس ميگيره و ازش ميخواد كه همديگر رو ببينن. دوست ما هم از خدا خواسته يه ماشين اجاره ميكنه و بعد اون همه سال ميره كه باران رو ببينه
اون شب باروني شده بود اساسي. دلش خيلي گرفته بود. بازم همون آهنگ هميشگي رو گذاشته بود و داشت بهش گوش ميداد. برام تعريف كرد كه اون باران با باران سالها پيش خيلي فرق كرده. اون روز قبل از اينكه بره ديدن دوست ما، از پيش دوست پسر خودش اومده بوده
ميگفت: "من كه بعد باران باز هم عاشق شده بودم. باز هم دوستايي داشتم كه از بودن باهاشون لذت ببرم. اما نميدونم چرا فقط ديدن باران باعث ميشه كه قلبم به اين شدت شروع كنه به تپش. انگار همون لحظه كه ميبينمش، ميخواد از قفسهي سينهم بياد بيرون"
خنديدم و گفتم: "وقتي بهت ميگم عشق يه بار اتفاق ميافته يعني اين". اما حس و حال اون شبش جوري نبود كه بشه بيشتر از اين سر به سرش گذاشت
برام تعريف كرد كه اون چند روز خيلي بهش خوش گذشته. با باران رفتن و خيلي جاها رو گشتن. اگر چه باران چند ماهي بود كه توي اون شهر زندگي ميكرد اما هنوز جاهايي رو كه اون چند روز با هم رفته بودن نديده بود
ميگفت: "دوربينم رو با خودم برده بودم. كلي هم عكس گرفتيم. چه مناظر و طبيعت زيبايي". حتي همون لحظه هم آدرس فتوبلاگش رو برام فرستاد كه همين يكي دو روز پيش عكساشو آپ ديت كرده. من قبلاً هم فتوبلاگش رو ديده بودم. اما اون روز حس كنجكاويم باعث شد كه دنبال رد پاي باران هم باشم. ميخواستم توي اون جنگل، كنار اون رودخونه، كنار اون دريا، كنار اون آبشار يه جايي باران رو هم ببينم. اما توي اون همه آدم من نميتونستم باران رو پيدا كنم. شايدم عكسي از باران تو فتوبلاگش نبود كه من پيداش كنم
بهش گفتم: "ميتونم باران رو ببينم؟ خيلي دلم ميخواد ببينمش"
ذوق زده گفت: "چرا كه نه. همين الان عكسايي رو كه با باران گرفتيم برات ميفرستم"
خيلي دلم ميخواست باران رو ببينم. دلم ميخواست بدونم باران چه شكليه؟ ميخواستم عشق اون پسر رو ببينم. يعني ميخواستم سليقهي عشقي اون پسر رو ببينم
وقتي عكس باران رو ديدم صورت مهربونش به دلم نشست. دختر سبزهاي كه موهاي پر كلاغيش تا سر شونههاش اومده بود. اصلاً بهش نمياومد 38 ساله باشه. اما تو چشماش ميتونستي تنهائيشو ببيني. خيلي خسته به نظر ميرسيد. وقتي عكس بعديش رو ديدم كه شونه به شونهي دوست ما وايساده و با هم روي يه پُل عكس گرفتن، احساس كردم اونقدرها هم اختلاف سني با هم ندارن. شايد هيكل درشت دوست ما باعث ميشد كه اختلاف سنيشون به چشم نياد. تو اون عكس، هر دوشون خيلي خسته به نظر ميرسيدن. چقدر تنهائيشون به چشم مياومد
بهش گفتم: "نميدونم چرا انتظار داشتم باران خيلي خوشگلتر از ايني باشه كه الان تو عكس هست. اونقدر از زيبائيش گفته بودي كه الان منتظر يه چهرهي ديگه بودم"
خنديد و گفت: "اينو قبلاً هم شنيده بودم. اونايي كه داستان عشق من رو شنيده بودن هم براشون سؤال بود كه من چطور عاشق باران شده بودم؟ به نظر اونا هم باران يه دختر كاملاً معمولي بود كه ممكن نبود بتونه من رو اين همه عاشق خودش كنه"
و بازم خنديد و گفت: "عشق اين چيزا سرش نميشه. الان هم به نظرم باران بينهايت زيباست. باران رو بايد از ديد من نگاه كني"
خنديدم و گفتم: "من كه حرفي ندارم. دختر بسيار متين و موقريه. تازه صورتش هم به دلم نشست. معلومه كه خيلي مهربونه. من كه نبايد عاشقش بشم. اوني كه قرار بوده عاشقش بشه، سالها پيش عاشق شده"
بهم گفت: "براي خودم هم هميشه جاي سؤال بوده. همين دختر خانومي كه سه سال با هم دوست بوديم واقعاً زيبا بود. حتي دوستام هم قبول داشتن كه زيبائيش وصف ناشدنيه. اما نميدونم چرا خيلي راحت تونستم با اون قضيه كنار بيام. با رفتنش. با خاطراتش. من واقعاً عاشقش بودم. اينو جدي ميگم. اما راحتتر از باران تونستم باهاش كنار بيام. من الان هم نتونستم باران رو فراموش كنم. خاطراتش رو. روزاهايي رو كه با هم بوديم. من الان شبها به ياد اون ترانههايي رو گوش ميدم كه هر بيتش دارن از زبون من حرف ميزنن"
گفتم: "خب چرا الان با باران حرف نميزني؟ چرا از احساست چيزي بهش نميگي؟ چرا خودتو اذيت ميكني؟ خب اگه دوسِش داري و ميدوني كه ميتوني از پس مشكلاتش هم بر بياي، برو جلو و باهاش حرف بزن"
گفت: "باران الان خودش يه دوست پسر داره. نميدوني اون لحظه وقتي بهم گفت كه الان از پيش دوست پسرش اومده چه حالي شدم. انگار يكي قلبم رو فشرده باشه. من الان براي باران فقط يه دوست قديمي هستم نه چيز ديگه. باران داره زندگيشو ميكنه. از زندگيش راضيه. پسره رو دوست داره. هر چي باشه از باران بزرگتره. باران حق داره واسه آيندهاش، خودش تصميم بگيره"
همون روزا توي پروفايل فيس بوكش باران رو ديدم. هنوز هم يه جورايي سر رشتهي اون دوستي به يه جايي بنده. هنوز هم باران رو دوست داره. شايد ديگه به زبون نياره. شايد ديگه به باران هم نگه. اما هميشه به يادش ترانههاي رو گوش ميده كه هر بيتش ميتونه شرح حال اون باشه
پارسال شنيدم كه با دختر خانومي از سرزمين مادري خودش رابطهي جدي دوستانهاي شروع كرده. اين رابطه يه خرده جديتر از روابط ديگه بود انگار
يكي از بچهها ميگفت: "قرار بود همين تابستون گذشته برگردن ايران و يه مراسم نامزدي بگيرن. شنيدم دختره توي كشور ديگهاي زندگي ميكنه كه قراره بعد از عقد بره با دوست ما زندگي كنه"
بعد از ماهها همون دوست مشترك ميگفت: "نميدونم چي شده اما انگار قضيه بهم خورده. البته خودش چيزي به من نگفته ولي اين طوري احساس ميكنم كه قضيه منتفي شده. يه جورايي انگار با هم به توافق نرسيدن"
البته نميدونم چقدر حرف اين دوست مشتركمون صحت داشته. اما ديگه هيچ وقت به خودم اجازه ندادم كه از روابط خصوصيش بپرسم. من ماههاست كه ديگه ازش خبري ندارم
پ.ن:
-------
۱- جناب "-" توي كامنتي كه واسه اين پُست گذاشته بودن، ازم يه سؤال پرسيدن. فعلاً بدليل طولاني شدن اين قسمت از داستان نميتونم اينجا بهشون جواب بدم. لطفاً اگه امكانش هست شما به اين سؤال جواب بدين تا بعداً سر فرصت توي پُست مستقلي در مورد اين موضوع هم بحث كنيم
و اما سؤال ايشون:
"میخوام بدونم یه دوستی معمولی بدون هیچ خطایی (یه جورایی مثل آقای دوست شما و حتی خیلی محتاطتر) شاید حتی مثل رابطهي خود شما با اون همکارتون (شاید کمی صمیمیتر)، از نظر خود ِ شما و از نظر همسرهای دو طرف چقدر بیاشکال و پذیرفتنیه؟ یعنی همسر اون خانوم یا آقا چه حسی یا چه قضاوتی در مورد این رابطه میکنن؟ میدونی توي موقعیتی که آدم هیچ کس رو جز همسرش نداشته باشه و حرفایی وجود داشته باشه که نتونه به همسرش هم بزنه و وجود یه نفر سوم قابل اعتماد رو نیاز بدونه، چی کار میتونه بکنه؟ چه اشکالی داره یه دوست، کمی از این بار رو کم کنه؟"
۲- مطرح كردن اين سؤال باعث شد كه تو ذهنم باشه كه حتماً داستان آقاي همكار رو هم براتون تعريف كنم. البته فعلاً هيچ قولي در مورد نوشتن هيچ داستاني نميتونم بدم. اما همين گوشهي سمت راست يه بخش جديد با عنوان ماجراهاي آقاي همكار ميذارم كنار كه سر فرصت براتون تعريفش كنم. مثل همون داستان شروع نشدهي "گیتی و ماجراهایش"
باران برميگرده همون سرزمين Far far away، خانوم مرموز يه قطره ميشه و بطور كامل ناپديد. دوست ما ارشد قبول ميشه. زندگي در جريانه. هيچ كدوم از اين اتفاقات مانع نميشن كه دوست ما به زندگي لبخند نزنه. روحيهي جالبي داشت. سرشار بود از انرژي مثبت. روابط اجتماعي بالايي داشت. دوستان زيادي كه همه بهش افتخار ميكردن. خونوادهاي كه دوسِش داشتن. يعني اگه يه نفر بدون هيچ شناختي دوست ما رو ميديد فكر ميكرد هيچ مشكلي تو زندگي نداره. دل خجسته كه ميگن يعني همين آدم. يعني با وجود مشكلات عاطفي كه براش پيش اومده بود اما همچنان به زندگي لبخند ميزد. شايد به خاطر همين هم بود كه زندگي بيشتر اوقات بهش لبخند ميزد
وقتي ازش در مورد روحيهي شادابش پرسيدم و اينكه اين همه انرژي و نگاه مثبتش به مسائل رو مديون چيه؟ برام توضيح داد كه همون مدت پروفسوري از اون ور آب مياد ايران و يه دوره كلاس روانشناسي فشرده در چند جلسه ميزاره كه يه خرده هزينههاش براي دانشجوهاي ايراني بالا بوده. اما دوست ما بدليل علاقهاي كه به اين مسائل داشته ميره و تو اون كلاسا ثبت نام ميكنه. برام تعريف كرد كه اون كلاسا خيلي بهش كمك كرده كه خودش رو دوباره بشناسه و نگاهش رو به مسائل تغيير بده. زندگي رو براي خودش لذت بخش كنه نه اينكه از زندگي كردن متنفر بشه
كلي از تجارب خوب اون كلاسا رو هم با من در ميون گذاشت. برام اخلاقش خيلي جالب بود. در عين حاليكه آدم خوش مشرب و شوخ طبعي بود اما هيچ وقت نميتونستي سر به سرش بزاري. يه جورايي آدم ميترسيد بهش بر بخوره. حتي بهش هم گفتم. گفتم كه يه غروري تو رفتار و صحبتهاش هست كه آدم نميتونه باهاش راحت باشه. يه جورايي همش بايد بترسه كه نكنه ازش دلخور بشه. حتي بهش گفتم: "يه جورايي احساس ميكنم زيادي مغروري"
كلي به انتقاد من خنديد و گفت كه چقدر شهامت داشتم كه ازش انتقاد كردم. حتي برام تعريف كرد كه دوران دبيرستان و اوائل ليسانس خيال ميكرده يه سر و گردن از همه بالاتره. يه خرده زيادي به خودش مغرور بوده. اما مرور زمان باعث شده كه متوجه اشتباه خودش بشه و كم كم مغرور بودن رو بزاره كنار. خب شايدم هر كي هم جاي اون بود مغرور ميشد. با اون رتبهاي كه قبول شده بود، با اون دانشگاهي كه درس خونده بود، با اون رشتهاي كه سر و كله زده بود، با اون موقعيتي كه به دست آورده بود، كلي فاكتور ميتونست باعث اون همه غرور بشه. اما جداً آدم دوست داشتني و مهربونيه. شايد ته ماندهي غرور اون همه افتخار و موقعيت اجتماعي خوب باعث شده بود كه من هنوز هم رگههايي از غرور سالها پيش رو تو رفتارش ببينم. اگر چه به قول معروف از خودم شهامت به خرج داده بودم اما هميشه در صحبت كردن باهاش مراقب بودم كه از صحبتهام دلخور نشه
مرور زمان باعث ميشه درداي آدم التيام پيدا كنه. كم رنگ ميشن. محو ميشن. گاهي اوقات ميرن و يه جاي دور دست تو ذهن آدم بايگاني ميشن. خاك ميخورن. فراموش ميشن
برام از دختر خانوم ديگهاي گفت كه بعد اون همه اتفاق سر راهش سبز ميشه. به قول خودش بازم عاشق ميشه. عاشق دختر ديگهاي كه تمام فكر و ذكرش رو به خودش مشغول ميكنه. دختر زيبايي كه دقيقاً سه سال تموم رو با هم دوست بودن. روزاي خوبي كه شايد هيچ وقت فراموش نشن
وقتي برام تعريف كرد كه دوباره عاشق شده، ازش پرسيدم: "مگه نميگن عشق فقط يه بار اتفاق ميافته؟ اون وقت چطور تو فكر ميكني بازم عاشق شدي؟" به استدلالم خنديد. بهم گفت: "عشق بارها و بارها تو زندگي اتفاق ميافته. من واقعاً دوباره عاشق شدم. اون دختر رو دوست داشتم و هر چي عشق داشتم به پاش ريختم"
اين استدلال باعث شد برام از اولين حسي كه سالها پيش داشته بگه. يعني از تمام حس و حالي كه ميتونه يه جورايي به عشق ربط داشته باشه بگه. از كلاس پنجم ابتدائي گفت. از اون حس ناشناختهاي كه هر وقت دختر دوست پدرش رو ميديد باعث تپش قلبش ميشد. از اون حس خوشايندي كه همون كلاس پنجم ابتدائي براي اولين بار بطور اتفاقي توي ترمينال موقع خداحافظي دستش با دست دختره تماس پيدا ميكنه. از اون حس زيباي روزاي مدرسه، دبيرستان و دانشگاه. از همهي اون حسها برام گفت
برام جالب بود. تا حالا اين جوري به مسائل نگاه نكرده بودم. البته بهش گفتم: "من بازم فكر ميكنم عشق همون حسي بوده كه به باران داشتي". آخه متفاوت از همهي اين حسهايي بود كه تا حالا برام تعريف كرده بود. قشنگتر و خالصتر از همهشون. يه جورايي پختهتر از همهي اتفاقات قبل و بعد اون جريان
ميگفت: "تصميم داشتم با اون دختر خانوم ازدواج كنم. ما سه سال با هم دوست بوديم و بطور كامل همديگر رو ميشناختيم. همهي برنامههاي آيندهم رو روي همين موضوع متمركز كرده بودم. ديگه وقتش بود كه من هم سر و سامون بگيرم. ازدواج كنم. برم سر خونه و زندگيم. اون دختر رو واقعاً دوست داشتم. اما نميدونم چي شد كه يه دفعه همه چي بهم ريخت ..."
وقتي برام تعريف كرد كه چه اتفاقي افتاده و چرا دوستيشون بهم خورده ميتونستم درك كنم كه چي شده كه دختره از يه همچين شرايط ايدهآلي دست كشيده و به يه پيشنهاد ديگه جواب "بله" داده و ازدواج كرده و رفته
اون دختر با وجوديكه دوست ما رو بينهايت دوست داشته و روزاي خيلي خوبي رو با هم داشتن اما هيچ وقت نتونست با اين اخلاقش كنار بياد. همين روابط عمومي بالاي دوست ما باعث بروز اختلافات زيادي ميشه كه هيچ كدوم نميتونن اون يكي رو قانع كنن و در نهايت كارشون به بن بست ميرسه و تمام
برام تعريف كرد كه هيچ وقت تو روابطش با آدما مشكل نداشته. هيچ وقت از حد و حريم خودش اون ورتر نرفته. هيچ وقت مسائل رو با هم قاطي نكرده. هيچ وقت يه همكار يا يه همكلاسي رو با يه دوست دختر اشتباه نگرفته. همهي اون دخترا فقط يه دوست بودن. شايد بعضياشون يه دوست صميمي، مثل ليلا. اما فقط يه دوست بودن نه دوست دختر. اما هيچ وقت اون دختر خانوم نتونست با اين موضوع كنار بياد. شايد هميشه از اين ترسيده بود كه بالاخره يكي از اين دخترا پاشو از حريمش اون ورتر بزاره و زندگيش رو تباه كنه
البته بهش گفتم: "دختره حق داشته كه نگران بشه. حق داشته كه از نگرانيش بگه. از اينكه تو خودت رو ميشناسي و ميدوني كه چه جور آدمي هستي. اما همهي دخترا رو كه نميشناسي. نميدوني اونا چه منظوري از اين رابطهي دوستانه دارن"
من ميتونستم دركش كنم. اما خب من كه دوست دخترش نبودم كه اون همه رو روابطش حساس بشم. اما واقعاً ميدونستم چي ميگه. اينكه آدم خودش رو بشناسه و بدونه از روابطش چي ميخواد خيلي مهمه. نه واسه طرف مقابل سوءتفاهم پيش مياد و نه اينكه براي خودش مشكلي
خلاصه، اون رابطه هم كات ميشه. دختره ازدواج ميكنه و بازم دوست ما تنها ميشه. اين بار اما تصميم ميگيره واسه ادامه تحصيل از ايران بره و ميره. ميره يه جاي دور. خيلي دور. البته نه اونقدر دور كه بتونه باران رو پيدا كنه. باران يه جايي بود كه من اين روزا بهش ميگم "مثلث برمودا". هر كي بره اونجا ديگه دست آدم بهش نميرسه. مرزهاي اون سرزمين غير قابل عبورن. آدما خيلي راحت نميتونن از اون مرزها رد بشن. شرايط خاصي داره كه به اين راحتيها نميتوني شال و كلاه كني و بري سفر
ادامه دارد ...
پ.ن:
--------
۱- امروز همهي قسمتهاي باقي ماندهي داستان رو نوشتم. ميشه در دو قسمت پابليشش كرد. منتهي گفتم اول اين قسمت رو سر فرصت بخونين تا بعداً آخر شب قسمت بعديش رو هم بزارم. امروز ديگه اين داستان به سلامتي تموم ميشه
۲- "درسا" جان ممنون از اينكه داستان رو دنبال كردي. كلاس خصوصي شما هم محفوظه. هر وقت سؤالي داشتي ميتوني ازم بپرسي. با كمال ميل بهت جواب ميدم. برات هم ترجمه ميكنم. هر واژهاي رو كه خواستي ميتوني بپرسي
۳- دوست خوبي كه با "-" خودشو معرفي كرده، اگه اجازه بدين در پُست بعدي بهتون جواب ميدم
خوندن نوشتههاش تا دم دماي صبح طول كشيد. نسيمي كه تو دركه داشت با موهاي باران بازي ميكرد اون لحظه طوفاني شده بود كه افكارم رو بهم ريخته بود. سؤالات زيادي برام پيش اومده بود كه بايد ازش ميپرسيدم. همون لحظه، رفتم و آن لاين پيداش كردم. از اينكه تا اون موقع صبح بيدار مونده بودم و داستانش رو دنبال كرده بودم، تعجب كرد. قرار شد شبهاي بعد اگه فرصتي بشه داستانش رو برام تعريف كنه. و اين جوري شد كه بخشهاي ديگهاي از داستان نوشته شد. البته بطور آن لاين، اونم فقط واسه من
اون تعريف ميكرد و من گوش ميدادم. اون گريه ميكرد و من متأثر ميشدم. اون خوشحال ميشد و من ذوق ميكردم. البته اون روزا، نه من فرصت زيادي داشتم و نه اون. هر دوي ما سرمون به كار و درس و زندگي مستقل دانشجويي توي يه محيط جديد گرم بود. من توي يه شهر ديگه كيلومترها دورتر از سرزمين مادريم و اون توي يه كشور ديگه فرسنگها دورتر از سرزمين مادريش
و اما ادامهي داستان
تصميم ميگيرن دوتايي با هم تافل بخونن. انگار باران واسه ادامه تحصيل برنامههايي داشته كه بايد از خوندن زبان شروع ميكرده. اگر چه باران خودش زبان خونده بود، اما تا حالا تجربهي امتحان تافل نداشت. به خاطر همين هم دوتائي تصميم ميگيرن كه با هم درس بخونن و به هم كمك كنن. نميدونين با چه شور و شوقي از اون روزاي پرانگيزه ميگفت. از اون روزايي كه به عشق هم درس ميخوندن و پا به پاي هم پيش ميرفتن. از اون روزايي كه ديگه هيچ وقت تو زندگي تكرار نميشن. از اون روزايي كه بودن دوست ما در كنار باران، به باران دلگرمي ميده و ميتونه با خونوادهاش از برنامههاي آينده بگه. از اينكه ميخواست واسه ادامه تحصيل از ايران بره. از اينكه خودش رو باور كرده بود كه ميتونه از پس مشكلاتش بر بياد. از اينكه اين عشق بهش پر و بال داده بود و ميتونست به فكر پرواز باشه. از خيلي چيزا گفت
وقتي برام تعريف كرد كه: "يه بار كامپيوتر باران خراب شده بود و منم به بهانهي درست كردنش رفتم خونهشون" خنديدم و گفتم: "واي چه دل و جرأتي داشتي تو"، آخه برام تعريف كرده بود كه خونوادهي باران يه خرده سنتي فكر ميكردن و هضم اين موضوع براشون اونقدرها هم راحت نبوده كه خيلي راحت اجازه بدن دوست پسر دخترشون راست راست پاشه بياد خونهشون و خيلي راحت هم بره اتاق دختره. حالا گيرم دوست ما پسر چشم و دل پاكي هم باشه كه حتي يه بار به خودش اجازه نداده باشه كه دست از پا خطا كنه. بالاخره به قول خيليهامون؛ دوست پسر، دوست پسره ديگه
خلاصه، درساشون كه تموم ميشه باران به اتفاق پدر يا مادرش ميره دبي كه امتحان بده. ميگفت: "اون روز اونقدر كه من استرس داشتم فكر نميكنم خود باران استرس داشت. از همون لحظه كه رفته بود امتحان بده داشتم براش دعا ميكردم. اگر چه ميدونستم قبول شدنش يعني نقطهي پايان رابطهي ما. اما براي خوشبختي باران، براي رسيدنش به آرزوهاش، براي همه چي دعا كردم"
شايد اون روز واسه تنها چيزي كه دعا نكرده بود دل تنهاي خودش بود. شايد ميترسيد واسه خودش دعا كنه. آخه اگه قرا بود خدا هواي دل تنهاي اونم داشته باشه، ممكن بود باران ديگه قبول نشه. ممكن بود هيچ وقت نتونه به آرزوهاش برسه. ممكن بود خيلي اتفاقات ديگه بيفته. شايد اگه واسه خودش دعا ميكرد
باران قبول ميشه. واسه ادامه تحصيل از ايران ميره. ميره يه جاي دور. خيلي دور. شايد به قول كارتون "شرك" سرزمين Far far away
اينكه چه اتفاقاتي ميافته و چه جوري با اين رفتن كنار مياد، من هم مثل شما هيچي نميدونم. هيچ وقت فرصت نشد اين بخش از داستان زندگيش رو برام تعريف كنه. اما برام تعريف كرد كه بعد از رفتن باران اوضاع روحيش بد جوري ميريزه بهم. تازه قرار بود اون سال واسه ارشد هم امتحان بده كه اين اتفاق بد جوري فكر و ذكرش رو بهم ميريزه. تا اينكه يه شب از سر دلتنگي توي نت با يه ID جديد آشنا ميشه. خانومي كه همون شباي اول بهش ميگه كه هيچ وقت از زندگي خصوصيش سؤالي نپرسه. يعني فقط يه ساعت با هم حرف بزنن. همين
برام تعريف كرد كه واقعاً اون روزا به يه همچين هم صحبتي احتياج داشته كه تمركزش رو بدست بياره. يه جورايي بتونه با رفتن باران كنار بياد. به يه نفر احتياج داشت كه فقط باهاش حرف بزنه. ميگفت: "توي هفته دو سه بار، اونم هر بار سر ساعت مشخصي ميتونستم باهاش حرف بزنم. اسم واقعيش رو بهم نگفته بود. من اما با يه اسمي صداش ميزدم. يعني بايد با يه اسمي صداش ميزدم. آخه نميشه كه آدما با هم حرف بزنن ولي هيچ وقت اسم همديگر رو صدا نزنن"
در مورد موضوعات مشترك با هم حرف ميزدن. فيلمي، كتابي، ترانهي جديدي چيزي. ميگفت: "دختر جالبي بود. اطلاعات خوبي داشت و هم صحبتي باهاش بهم آرامش ميداد. هر روز با شور و شوق مياومدم سراغ ميل باكسم كه شايد برام ايميلي چيزي گذاشته باشه. اما هيچ خبري ازش نبود. من اما در غيابش هم باهاش حرف ميزدم. براش آف ميذاشتم و كلي از اتفاقات اون روز ميگفتم"
دقيقاً بعد از يك سال، يه دفعه بهش ميگه كه ميتونه واسه اولين و آخرين بار اونو ببينه. از شور و شوق ديدار اون روز هم برام گفت. از اينكه خيلي دلش ميخواسته اون خانوم رو كه هيچي ازش نميدونسته واسه اولين بار ببينه
اگه اشتباه نكرده باشم توي يكي از شهر كتاباي تهران قرار ميزارن كه همديگرو ببينن. از تعجب اون روزش ميگفت. از اينكه اصلاً انتظار نداشته يه همچين خانومي رو ببينه. خانومي قد بلند و بسيار زيبا. اون خانوم شايد تمام جريانات اخير زندگي دوست ما رو ميدونسته. اما دوست ما هيچي از ازش نميدونست. تا اينكه اون روز متوجه ميشه كه اون خانوم اين مدت كه سر يه ساعت خاصي توي يه روز خاصي ميتونسته با اون حرف بزنه به خاطر مشكلاتي بوده كه با همسرش داشته. شكنجههاي روحي و جسمي كه اون مدت پشت سر گذاشته و اون شبا فقط به يه هم صحبت احتياج داشته كه درداي خودش رو فراموش كنه و اون روز، روز رهايي اون خانوم از اون قفس تنگ و تاريك و مخوف زندگي مشتركش بود. تازه از همسرش طلاق گرفته بود. اون روزا به خاطر تعهدي كه نسبت به همسرش احساس ميكرده حتي از زندگي خصوصيش هم چيزي به دوست ما نگفته بود. حتي نگفته بود كه همين چند لحظهي پيش زير مشت و لگد يه نامرد كبود شده. فقط به عشق صحبت كردن با دوست ما و اينكه داستانش رو گوش بده مياومده سر قرار و باهاش فقط يه ساعت حرف ميزده
اون شب داستان اون خانوم مرموز خيلي من رو متأثر كرد. دلم براش سوخت. از اينكه اون همه مدت به همسرش وفادار مونده بود، از اينكه حتي يه بار هم به دوست ما از مشكلاتش نگفته بود، از اينكه اون شبا تنهايي زير بار اون همه سختيها شونههاش لرزيده بود، از اينكه اون شبا خيلي تنها بود. دلم براش خيلي سوخت
از همسرش همين يكي دو روز پيش طلاق گرفته بود و همين روزا هم عازم يه كشور ديگه بود. اومده بود واسه اولين و آخرين بار فرشتهي نجات خودش رو ببينه. پسري كه هيچ وقت ازش سؤالي نپرسيده بود. هيچ وقت به حسن نيتش شك نكرده بود. هيچ وقت واسه ديدن عكسش يا چه ميدونم يه ديدار حضوري اون رو تحت فشار قرار نداده بود. اون شبا، بودن دوست ما براي اون خانوم مرموز بزرگترين اتفاق زندگيش بود. شايدم شيرينترين
ميگفت: "تا مدتها توي نت دنبال رد پاش ميگشتم. اسم واقعيش رو بارها و بارها توي سايتهاي مختلف سرچ كردم. اما هيچ اثري ازش نبود. هيچ اثري. انگار يه قطره آب شده بود و رفته بود تو زمين. الان بعد شش هفت سال هم هيچ خبري ازش ندارم. هيچ خبري"
از باران پرسيدم. از اينكه ازش خبري داره يا نه؟ از اينكه آيا دست نوشتههاشو خونده يا نه؟ ميگفت: "بعد رفتنش قرار شد هر كدوم به زندگي خودمون برسيم. يعني من قبلاً بهش قول داده بودم كه هر وقت بخواد ميتونه بره. و اون رفت ..."
بعد از چند سال، باران براي تجديد ديدار با خونواده برميگرده. انگار يكي از والدينش رو هم از دست داده بود. همون روزا بوده كه انگار دوست ما دست نوشتههاشو ميده كه باران بخونه
ميگفت: "باران خيلي تعجب كرد كه من چطور تونستم همهي اون لحظات خوب گذشته رو به ياد بيارم و همهشونو بنويسم. همهي اون حس و حال روزاي خوب عاشقي رو"
ادامه دارد ...
پ.ن:
-------
سالها پيش به همكارم كه تو اين پُست هم در موردش نوشته بودم، گفتم: "من هميشه به عنوان يه دوست خوب ازتون ياد ميكنم". خيلي جدي برگشت و گفت: "هيچ وقت به همسرت اينو نگي. يعني نگي فلاني دوست منه". با تعجب گفتم: "خب اگه دوست من نيستي، لابد دشمن من هستي ديگه. درسته؟". خنديد و گفت: "نه، واقعاً دوست هستيم. اما گفتن اين كلمه به همسرت درست نيست. اون فكر ميكنه لابد من دوست پسرت بودم". خيلي جدي گفتم: "يعني چي؟ خب وقتي ما چند ساله با هم همكاريم، توي خيلي از مسائل درسي و كاري به هم كمك كرديم. خب يعني علاوه بر همكار، دوست هم هستيم. درسته؟"، گفت: "انگار تو متوجه نيستي. آخه چه دختر عاقلي ميره همكارش يا چه ميدونم همكلاسش رو با اين عنوان "ايشون دوست من هستن" به همسرش معرفي ميكنه؟" خيلي جدي گفتم: "اون دختر من هستم. اگه يه نفر تو زندگي دوست من باشه، بهم كمك كرده باشه، براش ارزش قائل باشم، قابل احترام باشه، حد و حريم خودش رو بدونه، اون شخص دوست منه. به مردي كه قراره همسر من باشه هم خواهم گفت كه ايشون دوست منه. حالا اگه با اين كلمه مشكل داره اين مشكل خودشه
حالا جالبيش اينجاست كه ما دقيقاً از سال ۸۰ به اين ور همديگر رو ميشناسيم. اما چيزي كه برام جالبه اينه كه هيچ وقت همديگر رو به اسم كوچيك صدا نزديم. بيشتر افعال هميشه جمع بوده. حالا گاهي اوقات مفرد هم ميشد. اما هيچ وقت يادمون نرفته بود كه ما همكاريم. يه دوستي تعريف شده در قالب همكار بودن. منتهي يه خرده بيشتر از يه همكار رو كمك هم حساب ميكرديم. من حتي داستان زندگي ايشون رو هم شنيدم. كلي جريانات جالب داشته. حالا سر فرصت براتون تعريف خواهم كرد. البته اگه دوست داشته باشين


