دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تأليفات زيادى است اما قطعه كوتاه "اگر عمر دوباره داشتم ..." او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:
البته آب ريخته را نميتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد. اگر عمر دوباره داشتم مىكوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مىگرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابلهتر مىشدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مىگرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مىدادم. به مسافرت بيشتر مىرفتم. از كوههاى بيشترى بالا ميرفتم و در رودخانههاى بيشترى شنا مىكردم. بستنى بيشتر مىخوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مىداشتم و مشكلات واهى كمتر
آخر ببينيد، من از آن آدمهايى بودهام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كردهام. ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظات خوشى داشتهام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظات خوشى بيشتر مىداشتم. من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يك شيشه دارو، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمىروم. اگر عمر دوباره داشتم، سبكتر سفر مىكردم
اگر عمر دوباره داشتم، وقت بهار زودتر پا برهنه راه مىرفتم و وقت خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مىدادم. از مدرسه بيشتر جيم مىشدم. گلولههاى كاغذى بيشترى به معلمهايم پرتاب مىكردم. سگهاى بيشترى به خانه مىآوردم. ديرتر به رختخواب مىرفتم و مىخوابيدم. بيشتر عاشق مىشدم. به ماهيگيرى بيشتر مىرفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مىكردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مىشدم. به سيرك بيشتر مىرفتم
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقف بررسى وخامت اوضاع مىكنند، من بر پا مىشدم و به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع مىپرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مىگويد: "شادى از خرد عاقلتر است"
پ.ن:
-------
لعنت به من كه اين همه زندگي رو جدي گرفتم. لعنت به من كه اين همه تو روابطم با آدما محتاط بودم. لعنت به من كه هيچ وقت عين آدم عاشقي نكردم. لعنت به من كه اين بُغض سر راه گلومو گرفته. لعنت به من كه دلم خيلي گرفته
پسره به دختره گفت: "خب اگه ميترسي چرا ميخواي بپري؟"
دختره جواب داد: "اون چيزايي كه تو زندگي ازشون ميترسيم، ممکنه جزء بهترينها باشن"
و جفتشون با هم پريدن در حاليكه دختره با صداي بلند جيغ ميكشيد. شايد اوائل به خاطر يه خرده ترس، اما بعدش به خاطر هيجان تجربهاي بود كه خودش فرصتش رو بوجود آورده بود
پ.ن:
-------
۱- فيلم قشنگي بود حيف كه نميدونم اسمش چيه. اول فيلم رو نديدم. بعضي از اين شبكههاي خارجكي هم زورشون مياد انگار اسم فيلماشون رو يه گوشه بنويسن كه ملت ببينن. خلاصه، موضوع پريدنشون هم Bungee jumping بود. يه چيزي مثل این عکس و این یکی
۲- با ديدن فيلم داشتم به اين موضوع فكر ميكردم كه هميشه وجود همين عامل ترس باعث شده كه آدم نتونه تجربههاي هيجانانگيزي تو زندگي داشته باشه. حالا ترس ميتونه طيفهاي مختلفي داشته باشه. ترس از آبرو، ترس از خونواده، ترس از نگاه پرسشگر مردم، ترس از قضاوت نادرست اطرافيان، ترس از غرق شدن، ترس از پرت شدن، ترس از آينده، ترس از آدمايي كه قراره سر راه ما سبز بشن، ترس از امتحان، ترس از رد شدن، ترس از سفر، ترس از پرواز، ترس از همه چي
۳- البته يه چند سالي ميشه كه يه خرده از اين ترسها رو تو خودم كشتم. يه سريشون رو حل كردم. لااقل سعي كردم راحت از كنار بعضياشون رد بشم. اما گاهي اوقات يه سري از اونا هيچ وقت فراموش نميشن و همين عامل باعث ميشه كه آدم قيد هيجانشون رو بزنه. مثل همون قضيهي شنا كردن كه هنوز هم كه هنوزه نتونستم اون ترس جلسهي دوم سوزني شيرجه رفتن و قورت دادن اون همه آب و تا مرز خفه شدن رو فراموش كنم. اون موضوع باعث شد كه هيچ وقت طرف شنا كردن نرم. باعث خجالته، نه؟ خب خودم دارم الان خجالت ميكشم :دي
۴- حالا كه بحث بحث شجاعته، ميخوام منم امتحان كنم. شايد واسه شروع بد نباشه يه سري برم قطب جنوب و برگردم. ولي خب چه كاريه؟ خونهي خاله كه نيست يه توكه پا برم و برگردم. انگار مجبورم بمونم همونجا ديگه. حالا بزار پام برسه :دي
۵- ملت چه دل خجستهاي دارن. این زوج هم خواستن شروع هيجانانگيزي واسه زندگيشون داشته باشن
اواسط مرداد ۸۶ بود. دقيقاً شنبه شب. غروب كه از سر كار برگشته بودم اونقدر خسته بودم كه يه راست رفتم خوابيدم. با صداي قاشق و بشقابي كه "يلدا" راه انداخته بود، از خواب پريدم. پس برگشته. چقدر خوشحال شدم. تو هفته فقط دو روز كلاس داشت. اونم فول تايم. شنبه صبح زود مياومد تهران و يهشنبه غروب هم بعد از كلاس بر ميگشت سرزمين مادريش. يه جايي سردتر از سرزمين مادري من
اين برنامهي هميشگيش بود و ما فقط شنبه شبا ميتونستيم همديگر رو ببينيم. در طول هفته هيچ آدميزادي نبود كه بشه تو خونه باهاش حرف زد. گاهي ميترسيدم حرف زدن رو فراموش كرده باشم. نه راديويي داشتم، نه تلويزيوني. نه حتي وقتي كه بشه تو نت با يكي حرف زد، هيچي. تنها پُل ارتباطي من با دنياي بيرون همون رفتن گاه و بيگاه سال اول بود به سايت دانشگاه واسه چك كردن ميل باكس و فرستادن چند تا ايميل واسه دوستان و بالاخره عضو شدن توي يكي دو تا گروه كه وجه اشتراكمون همون زبان مادري بود. سال دومي كه تهران بودم بدليل مشغلهي كاري فرصت كمتري داشتم كه در طول هفته برم دانشگاه و ميل باكسم رو چك كنم و يه سر و گوشي هم اون ورا آب بدم
خلاصه، شنبه شبا كه يلدا مياومد يكي دو ساعت يه ريز حرف ميزديم و ميخنديديم. اون واسه من از دنياي بزرگ و دوست داشتني بيرون از اون اتاق كوچيك و تاريك و دلگير ميگفت و منم عين همون "گون" با نگاه مشتاقم هر شنبه شب بهش ميگفتم: "گر از اين كوير وحشت، به سلامتي گذشتي. به شكوفهها، به باران، برسان سلام ما را"
اون شب، يلدا از من يه سؤال پرسيد. "تو بلدي چه جوري بايد وبلاگ بزنيم؟"، خب من وبلاگي نداشتم اون روزا كه بتونم به سؤالش جواب بدم. انگار استادشون واسه سمينار از دانشجوها خواسته بود كه مطالبشون رو آن لاين بزارن توي يه سايتي چيزي
گفتم: "وبلاگ با سايت فرق داره انگار. كدومشو گفته آخه؟"، خنديد و گفت: "حالا هر كدوم كه راحتتره. چه فرقي ميكنه واسه اون. يه چيزي باشه آن لاين ديگه"
يه دفعه به ذهنم رسيد كه از همون دوستي كه آدرس وبلاگش رو واسه اولين بار بهم داده بود بپرسم ببينم وقت داره احياناً بهم ياد بده چه جوري ميشه وبلاگ زد يا نه؟ به يلدا گفتم: "الان واسه يكي از بچهها آف ميزارم و بهش ميگم كه بهمون كمك كنه. شايد هفتهي بعد كه برگشتي به آفام جواب داده باشه"
خوشحال شد و گفت: چه خوب. ميشناسيش؟
گفتم: نه اونقدر. اما بچهي خوبيه. ايميلاشو توي گروه ديدم. تازه، وبلاگ خودشم خوندم. حالا امتحان ميكنيم. ضرري كه نداره. شايد بهمون جواب داد
من اينو گفتم و يه راست رفتم سراغ كامپيوتر و كانكت شدم و بسمالله، شروع كردم به آف گذاشتن: "سلام، حالت خوبه؟ ميشه يه سؤال بپرسم؟ چه جوري ميشه يه وبلاگ زد؟"
يه دفعه ديدم همون موقع واسه آف ارسالي من جواب اومد. "برو تو سايت بلاگر، بعد بزن ..."
داشت انگار مراحل زدن وبلاگ رو بيهيچ مقدمهي ديگهايي توضيح ميداد. اصلاً انتظار نداشتم همون موقع به آفهام جواب بده. آخه آن لاين نداشتمش. يلدا از تو هال داد زد: "چيه چرا طولش دادي؟ مگه قراره واسهاش چي بنويسي كه هي داري تايپ ميكني؟"
گفتم: انگار خيلي خوش شانسي دختر. طرف همين الان آن لاينه و داره به من مراحل ساخت وبلاگ رو ياد ميده
خنديد و گفت: ناقلا، تو كه گفتي تا حالا باهاش چت نكردي. چطور به اين راحتي بهت جواب داد؟
خنديدم و گفتم: به جون خودم من تا حالا باهاش چت نكردم. اما خب ايميلاي هم رو تو گروه داشتيم. همديگر رو يه جورايي دورادور ميشناسيم ديگه. انگار تو زيادي خوش شانسي دختر
بعدش هم دوتايي نشستيم و با هم مراحل ساخت وبلاگ رو تو بلاگ اسپات دنبال كرديم. چقدر اين سايت دنگ و فنگ داشت. برام خيلي جالب بود. يه جوري داشت مرحله به مرحله و سر صبر توضيح ميداد كه انگار از قبل بهش خبر داده بودم و اون لحظه آمادگي ذهني داشت و وقتش رو تنظيم كرده بود. يه خرده كه گذشت ازش پرسيدم: "يه وقت مزاحم كار و زندگيت نباشم، دير وقته آخه" كه خيلي جدي جواب داد: "نه، مزاحم نيستي. گوش كن ببين چي دارم ميگم"
چه خشن! خب من يه سؤال پرسيدم كه مزاحم خواب بچهي مردم نباشم. آخه از نصفه شب هم گذشته بود و من ميدونستم فردا بايد بره سر كار. ولي ديگه جرأت نكردم تا آخر بحث در اين مورد چيزي بگم. تا اينكه يه قسمتي رو متوجه نشدم كه چه جوري بايد انجام بدم. يه سري اصطلاحات وبلاگي قلمبه سلمبه كه تا اون لحظه نشنيده بودم. ازش پرسيدم: "يه لحظه ببخشين ...؟" كه جواب داد: "جانم؟" و يلدا زد زير خنده
گفتم: چيه چرا ميخندي؟
گفت: جانم؟
گفتم: خب جانم گفتن تكيه كلام خيلي از آدماس. تا حالا نشنيده بودي؟ حالا كه چي؟ منو باش دارم واسه كي ساختن وبلاگ رو ياد ميگيرم. واقعاً كه
خنديد و گفت: چيزي نگفتم جانم
خندهام گرفته بود. اخلاق من رو ميدونست. اما داشت سر به سرم ميذاشت. از دست اين جانم گفتنهاي بعضيا. ببين چطور واسه دختر مردم شر درست ميكنن :دي
خلاصه، دقيقاً دو ساعت تموم بدون هيچ حرف اضافهاي يه ريز تمام نكتههاي مهم ساخت وبلاگ رو توي سايت بلاگ اسپات توضيح داد و آخر سر هم انگار يه ماشين اتوماتيك بوده كه روي يه ساعت خاصي تنظيم شده كه بايد بره، گفت: "ديگه وقت خواب منه. بايد برم. شب بخير"
يلدا رو كرد به من و گفت: جانم؟
و هر دو زديم زير خنده
پ.ن:
--------
و بالاخره 28 آبان 1386 خودم يه وبلاگ زدم. اونم نه بلاگ اسپاتي. يه وبلاگ ساده توي همين بلاگفا. بعدش هم واسه اولين پُستش حسم رو به كمك نوشتهي "سوزان پوليس شوتز" نوشتم:
"کسی را نداشتهام تا با او از چیزهای کوچک بگویم، از دانههای شبنم بر تیغههای علف یا از چیزهای بزرگ از آنچه بر جهان میگذرد. تنها بودهام، گفتهام با خود و با خود در خیال بودهام. اکنون دریافتهام داشتن کسی در کنار، تا کجا حیاتی است"
يه ايميل داشتم كه دوست دارم شما هم بخونينش. ميگه:
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دور افتاده برده شد. او با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد. ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت تا شايد نشانی از كمك بيابد. اما هيچ چيز به چشم نمیآمد
سرانجام نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبهی كوچكي خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت. دود به آسمان رفته بود. بدترين چيز ممكن رخ داده بود. او عصباني و اندوهگين فرياد زد: "خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟"
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست. آن كشتي میآمد تا او را نجات دهد
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: "چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟"
آنها در جواب گفتند: "ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم"
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه به نظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند. اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنجهايمان. دفعهي بعد كه كلبهي شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فرا خواندن رحمت خداوند
برای تمام چيزهای منفی كه ما به خود میگوئيم، خداوند پاسخ مثبتي دارد
تو گفتي: "آن غير ممكن است"، خداوند پاسخ داد: "همه چيز ممكن است"
تو گفتي: "هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد"، خداوند پاسخ داد: "من تو را دوست دارم"
تو گفتي: "من بسيار خسته هستم"، خداوند پاسخ داد: "من به تو آرامش خواهم داد"
تو گفتي: "من توان ادامه دادن ندارم"، خداوند پاسخ داد: "رحمت من كافی است"
تو گفتي: "من نمیتوانم مشكلات را حل كنم"، خداوند پاسخ داد: "من گامهای تو را هدايت خواهم كرد"
تو گفتي: "من نمیتوانم آن را انجام دهم"، خداوند پاسخ داد: "تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی"
تو گفتي: "آن ارزشش را ندارد"، خداوند پاسخ داد: "آن ارزش پيدا خواهد كرد"
تو گفتی: "من نمیتوانم خود را ببخشم"، خداوند پاسخ داد: "من تو را بخشیده ام"
تو گفتی: "من میترسم"، خداوند پاسخ داد: "من روحی ترسو به تو ندادهام"
تو گفتی: "من هميشه نگران و نا اميدم"، خداوند پاسخ داد: "تمام نگرانیهايت را به دوش من بگذار"
تو گفتی: "من به اندازه كافی ايمان ندارم"، خداوند پاسخ داد: "من به همه به يك اندازه ايمان دادهام"
تو گفتی: "من به اندازه كافی باهوش نيستم"، خداوند پاسخ داد: "من به تو عقل دادهام"
تو گفتی: "من احساس تنهايی میكنم"، خداوند پاسخ داد: "من هرگز تو را ترك نخواهم كرد"
اين پيام را به ديگران نيز بگوئيد. شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس میكند كه كلبهاش در حال سوختن است
(۱)
ميگم: اشكالي كه نداره من اسمت رو صدا ميزنم؟ (فاميليش يه خرده سخته. يادم نميمونه)
ميگه: نه خانوم، راحت باشين. من هنوز بچهام
ميخندم ميگم: چه ربطي داره؟ مگه بچهها رو فقط به اسم صدا ميزنن؟ در ضمن، اگه بچهاي چطور هفتهي پيش رفتي زن گرفتي؟
ميخنده ميگه: نه خب واسه زن گرفتن بچه نيستم
و كل كلاس ميزنن زير خنده
(۲)
صورت دوست داشتني و خوشگلي داشت. تا حالا نديده بودمش. با يه لبخند اومده و سلام ميده و ميگه: ببخشين كه تا حالا نتونستم بيام سر كلاس
نگاش ميكنم و با تعجب ميگم: تو مگه تو اين كلاسي؟
لُپاش گل گلي ميشه و ميگه: آره خب، ولي تا حالا نيومده بودم سر كلاس. آخه من مشكل داشتم
ميخندم ميگم: نكنه تو هم شوهر كردي؟
ميخنده ميگه: نه، من ... چيزه آخه
يه دفعه يادم ميافته كه بهم گفته بودن يكي از خانوما فارغ شده. ميگم: آهان، خانومي كه فارغ شده، درسته؟
ميخنده ميگه: نه، من ... من آخه تازه حامله شدم
ميگم: و بايد اين همه مدت نمياومدي سر كلاس؟
ميگه: خب من نميدونستم حاملهام. سرما خورده بودم. بعدش هم بد جوري مريض شدم. كلي هم قرص و آنتي بيوتيك خورده بودم. بعدش هم ...
من همين جوري چشام گرد شده و ميگم: حالا بچه سالمه يا نه؟
ميخنده ميگه: آخه واسه همين بيمارستان بودم. من خونريزي داده بودم. بعدش رفتم بيمارستان اونجا متوجه شدم كه حاملهام
چشام بيشتر گرد شد و گفتم: مگه چند وقتته؟
ميخنده ميگه: سه ماه
با تعجب ميگم: تو سه ماهه حاملهاي اون وقت نميدونستي؟ دستت درد نكنه. حالا بچه سالمه يا نه؟
ميخنده ميگه: دكترا كه ميگن سالمه. بهشون گفتم يه وقت بچهم كر و كور نشده باشه
نگران ميشم ميگم: شوخي كه نيست. تو چه مامان سر به هوايي هستي آخه. حتماً سونوگرافي بري. يادت نره. اگه خداي نكرده بچه يه چيزش شده باشه همين الان متوجه بشن بهتره
ميخنده ميگه: نه بابا سالمه
ميگم: بچه، تو كه هنوز وقت مامان شدنت نبود. چند سالته مگه؟
ميخنده ميگه: شصت و يكيم خانوم. خيلي بچهام نه؟
ميخندم ميگم: والا اين تاريخ كه يه چيز ديگه نشون ميده. اما كاري كه كردي به يه دختر 20-21 ساله بيشتر شبيه
ميخنده ميگه: خب لابد بچهام ديگه
حالا هر وقت چشمم به چشمش ميافته ميخنده. صورت ماهي داره. آدم دوست داره نگاش كنه. يه مامان خوشگل سر به هوا
(۳)
تا من رو ديده بدو بدو خودشو رسونده و سلام ميده. بعد از سلام و احوالپرسي ميبينم مثل هميشه شاد و سر حال نيست. ميگم: چيزي شده كه اين همه گرفتهاي؟
صورتش يه دست قرمز ميشه و ميگه: خانوم مگه شما نگفتين برين با هم دوست بشين. خب منم ترم پيش با يكي دوست شدم. الان خيلي من رو اذيت ميكنه. با هم دعوامون شده. با من حرف نميزنه
ميخندم ميگم: من كي گفتم برين حتماً با يكي دوست بشين يا اينكه واسه خودتون دردسر درست كنين؟ من گفتم تو كلاس عين خروس جنگي به هم نپرين. با هم دوست باشين. حالا اگه يه خرده دوست صميمي هم شدين هواي همو داشته باشين. همين
در حاليكه هنوز لُپاش قرمزه ميگه: خانوم اين دخترا چرا اينقده ما رو اذيت ميكنن؟
ميخندم ميگم: نميدونم والا
ميگه: ميشه واسه ما هم دعا كنين اين دختره كمتر ما رو اذيت كنه. به خدا دوسش دارم. اما نميدونم چرا با هم دعوامون ميشه؟
ميخندم ميگم: نشنيدي ميگن دعوا نمك زندگيه. خب نگران نباش. با هم آشتيتون ميشه
ميخنده ميگه: شما كه گفتين خيالم راحت شد
ميخندم ميگم: برو بچه بشين سر درسات. اينقدر هم بچهي مردم رو اذيت نكن
بعدش هم به خودم ميگم: "كل اگر طبيب بودي سر خود دوا بكردي"، بعدش هم ميزنم زير خنده. انگار دعاي ما فقط واسه بقيه مستجاب ميشه نه واسه خودمون. يكي هم واسه ما دعا كنه خب :دي
I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
You used to captivate me
By your resonating light
Now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me
پ.ن:
---------
۱- اين ليريك رو سالها پيش توي وبلاگ يكي از دوستان ديدم. انگار يكي از ترانههاي My Immortal بوده كه يه جايي بين زمين و آسمون اون بالا تو ابرا داشته بهش گوش ميداده. خودمونيم، متن قشنگي داره. داشتم به تاريخش نگاه ميكردم. اول آگوست 2007. يعني دو سه سالي جوونتر بودم اون موقع. ميگم چرا نتونستم با اين متن ارتباط بگيرم اون روزا. نگو كه زيادي واسه اين نوشته جوون بودم :دي
۲- بعد از پابليش متن و دريافت اولين كامنت، خواستم اينم اضافه كنم كه بعضی از حسها نیاز به ترجمه ندارن. منتهی یه خرده به زمان احتیاج دارن. اگه وقتش بشه شما هم بالاخره متوجه ميشين كه شاعر چي گفته :دی
خدايا چون نوشتي سرنوشتم؟
كه بخت از من رميد از بس كه زشتم
زبانم لال، اگر خط تو بد بود
تو ميگفتي خود من مينوشتم
پ.ن:
--------
۱- دختره داشت با صداي بلند smsهاش رو ميخوند. خب منم شنيديم ديگه :دي
۲- راستي؟ اگه يه روزي قرار باشه شما سرنوشت خودتون رو بنويسين، چه جوري مينوشتينش؟ تا حالا بهش فكر كردين؟
۳- توي جادهاي كه آخرش معلوم نباشه، سر چهارراهي كه هيچ چراغ قرمزي نباشه، توي خيابوني كه هيچ مأموري نباشه، رد شدن از چراغ سبزاش چه معني ميتونه داشته باشه؟ شايد طرف داره واسه خودش تو اتوبان يه طرفه تخته گاز ميره. نه؟ خب بايد بهش گفت: "ايست! جلوتر از اين رفتن، جايز نيست". اينم مأمور و چراغ قرمزي كه خودم الان وسط اتوبان يه طرفه كاشتم :دي
۴- تا حالا دقت كردين چقدر شنيدن اسمتون ميتونه خوشايند باشه؟ خصوصاً واسه اونايي كه اسمشون رو خيلي دوست دارن شنيدن اسمشون از زبان اطرافيان، چه تو محاورات و چه تو مكاتبات خوشايندتره. يه بحث روانشناسي هم هست كه ميگه وقتي ميخواي تأثير صحبتهات روي مخاطب بيشتر باشه سعي كن چند بار تو صحبت كردن اسمش رو صدا بزني
راستي؟ تا حالا شده يه نفر هيچ وقت اسمتون رو صدا نزده باشه؟ به نظرتون اين كارش چه دليلي ميتونه داشته باشه؟
ديروز از اون روزايي بود كه دلم بد جوري براي خودم تنگ شده بود. خب وقتي ما تو هفت آسمون يه ستاره هم واسه خودمون نداريم كه دلتنگش بشيم، مجبوريم عين شاعر دلمون واسه خودمون تنگ بشه ديگه
نمیدونم کجا رفتم
نمیدونم دلم چی شد
درست تو بدترین لحظه
ببین کی عاشق کی شد؟
فقط حرفامو باور کن
تقاص عشق تو کم نیست
بمون حوای من با من
مگه عشق تو آدم نیست؟
آخي، اين مصرع آخريش خيلي قشنگه. نه؟ "مگه عشق تو آدم نيست؟"، البته يه سري ابيات ديگه هم داشت كه به نظرم وزنشون يه خرده با بقيه جور در نمیاومد. حالا اونا به كنار، پايان قصه رو بخونين:
تمام قصه بازی بود
تموم شد، هیچ رازی نیست
کسی که رو به روشی تو
از اینجا مرد بازی نیست
پ.ن:
--------
۱- اشعاری رو که خوندین آقاي "محمد علي بهمني" سروده بودن كه اسم كتابشون هست "گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود"
۲- ميگن: "فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست. دوست داشتن امری لحظهایست. اما داشتن دوست، استمرار لحظههای دوست داشتن است"
۱- آتوسا جان، تعريف عشق با دوست داشتن يه خرده فرق داره. من كه نوشته بودم اون تعريف رو توي وبلاگ يه پزشك ديدم. يه آدم باسواد. كسي كه خودش عشق رو تجربه كرده. كسي كه بارها و بارها از احساسش نوشته بود. اون تعريف عشقي كه توي متن آوردم تعريف شخص خودم نيست. تعريفي هست كه از رفتار آدماي عاشق پيشه ديدم. سر فرصت يه چند نمونه ديگه هم براتون خواهم نوشت. من هم مثل تو خوشم نمياد تو تمام سوراخ سنبههاي ذهني يه آدم سرك بكشم يا اينكه بخوام اونم همين كار رو انجام بده تا بتونم دوسش داشته باشم
دوست داشتن حساب كتاب نميخواد آتوسا جان. تعريف من از دوست داشتن يه چيزي تو همون مايههاست كه نوشتي. آخر پٍست قبلی تو بند (۴) هم نوشته بودم كه هيچي اندازهي اعتماد نميتونه توي زندگي مشترك خوشايند باشه
۲- "شيطونك" جان من نگفتم تو نميتوني واسه خودت راز مگو داشته باشي. گذشتهي تو متعلق به توه. تو ميتوني خيلي از حسهاي قشنگت رو فقط واسه خودت بزاري كنار و به هيچ كس هم نگي. اما موضوع زندگي مشترك يه خرده فرق داره. چه زن و چه مرد به نظر من حق ندارن بعد از ازدواج دنبال پيدا كردن يه دوست پسر/دختر باشن. اما داشتن دوست، اونم يه دوست خوب (ميتونه يه دوست از جنس مخالف هم باشه) دوستي كه هيچ وقت بودنش مشكلي واسه آدم بوجود نياره خيلي هم خوبه
اين بخش ميتونه جواب سؤال جناب "-" هم باشه. آدم نميتونه همسرش رو مجبور كنه كه عين قناري تو قفس باشه و هي براش ترانههاي عاشقانه بخونه. اونم سالهای سال. خب بالاخره يه روزي اين تو قفس بودن آدم رو خسته ميكنه. از طرف بيزار ميكنه. از تعهد گريزان ميكنه. از عشق متنفر ميكنه. از زندگي دلسرد ميكنه. به قول آتوسا، آدم براي تداوم عشق بايد يه وقتايي هم به خودش اختصاص بده
اما در مورد اون دوست يواشكيت كه تا حالا در موردش با هيچ كس صحبت نكردي، يه خرده بايد به زمان فرصت بيشتري بدي. دو جلسه ديدار اونم هر كدوم يه ربع، نميتونه شناخت درستي بهت بده. ساعتها هم پاي تلفن و اينترنت باشين باز هم نميتونه به اندازهي همون يه ربعهايي كه روزهاي بعد تكرار ميشن مفيد باشه
۳- نميدونم تا حالا تو روابطتون با آدماي دور و ورتون چقدر دقيق بودين. اما به نظرم خوندن فكر آدما از چشماشون، كار خيلي سختي هم نيست. چشما با كسي تعارف ندارن. هر چي تو ذهن باشه رو منعكس ميكنن. حالا يه چيز جالب، چند وقت پيشا مطلبي خوندم (دقيقاً يادم نيست وبلاگ كي بود) اما نوشته بود ميتوني انعكاس افكار اكثر آقايون رو در ملاقات با خانوما، توي بخشهاي استراتژيك! بدنشون ببيني. البته يه خرده خندهداره موضوع. اما انگار زياد هم بيربط نميگفت نويسنده :دي
ياد يه خاطره افتادم. دبيرستان بوديم و دبير مرد هم داشتيم. يه روز يكي از آقايون نميدونم زيپ شلوارش مشكل پيدا كرده بود يا اينكه وقتي صبح رفته بود wc يادش رفته بود زيپش رو بكشه بالا. خلاصه، اومد سر كلاس و رفت پاي تخته و هي با گچ زد تو سر تخته سياه و هي قيافهي جدي به خودش گرفت كه بچهها درس رو متوجه بشن. اما بنده خدا حواسش نبود كه هيشكي حواسش به درس نيست و همش به اون زيپ باز شده نگاه ميكنن. خدا رحم كرد كه صبح اول وقت يادش نرفته بود كه زير شلوار هم يه چيزي بپوشه وگرنه ديگه قضيه خيلي صحنهدار! ميشد :دي
پ.ن:
-------
۱- لطفاً دوستاني كه ميخوان واسه خودشون اسم مستعار انتخاب كنن، از نقطهچين و خط فاصله و علامت سؤال و تعجب و اينا استفاده نكنن. خب يه اسمي باشه كه بشه صداشون زد. مثل همين دوست جديدمون "شيطونك"، آدم اسمش رو كه ميبينه انرژي مثبت ميگيره و خودش هم شيطون ميشه
۲- يكي دو سال پيش يكي از بچههاي دورهي ليسانس رو آن لاين ديدم. كلي حال و احوال و مرور خاطرات خوب گذشته. بعدش پسره برگشته بهم ميگه: "چقدر شيطون شدي تو!"، خنديدم و گفتم: "خب من شيطون بودم. ولي اون روزا بايد فقط درس ميخوندم". بعدش يواشكي تو دلم به خودم گفتم: "خب الان تو اين سن و سال كه كيفش بيشتره" :دي
من اما شيطونك جان، هيچ دلم نميخواد برگردم چند سال پيش كه يه دوست پسر يواشكي داشته باشم. خب چه كاريه؟ همين الان هم ميتونم دست به كار بشم و يه دوست پسر آقا واسه خودم پيدا كنم. اين جوري كه كيفش بيشتره دختر جان :دي
۱- تو وبلاگ يكي از آقايون پزشك كه الان يه چند وقتي ميشه كه مطب وبلاگيش رو بسته و رفته يه جاي با صفاي ديگه دور از چشم جماعت زيادي كنجكاو! وبلاگستان چادر صحرايي زده و لابد داره واسه دل خودش مينويسه، خوندم كه نوشته بود آدما وقتي عاشق ميشن حسود هم ميشن. يعني نميتونن بپذيرن كه طرف مقابل ميتونه يه حريم خصوصي هم واسه خودش داشته باشه
نوشته بود توي عاشقي حريم خصوصي نداريم آتوسا جان. نوشته بود تو دلت ميخواد توي تمام لحظات زندگي طرف مقابل شريك بشي. چه گذشته و چه حال و آيندهاش. نوشته بود تو دلت ميخواد توي تمام سوراخ سنبههاي ذهن و دل و روح و روان طرف مقابل سرك بكشي. نوشته بود تو دلت ميخواد "من"ي وجود نداشته باشه و همه چي "ما" باشه
البته من زن و شوهراي ديگهاي رو هم ديدم كه ايميل همديگر رو داشتن و گاهي هم پيش اومده كه مجبور شدن ايميل طرف مقابل رو چك كنن (نه اون چك كردني كه يعني بخوان مُچ طرف مقابل رو بگيرن. منظورمه اينه كه گاهي پيش اومده كه به جاي همسره مجبور شدن ايميلي رو چك كنن و يا اينكه احياناً به ايميلي جواب بدن و از اين حرفا). هيچ اتفاق خاصي هم نيفتاده. دو طرف دوستاي همديگر رو خيلي خوب ميشناسن. دو طرف تعريف درستي از دنياي مجازي دارن. دو طرف ميدونن كه اون يكي قبلاً چه جوري با اين دنيا ارتباط گرفته. دو طرف ميدونن كه هميشه خطر در كمينه. اما هيچ وقت به خاطر وجود اون خطر، شيريني اون حس خوشبخت بودن رو به كام اون يكي زهر نكردن
۲- نا سلامتي پسره رفته بوده خواستگاريش و الان يه مدته كه دارن مثلاً با روحيات همديگه آشنا ميشن. قرار شده تا چند وقت ديگه هم عقد كنن. دختره به دوستاش گفته: "تا ميخواد يه خرده از اون حرفا! بزنه من فوراً موضوع بحث رو عوض ميكنم. پسره غلط كرده با من از اون روابط! حرف ميزنه. حالا بعداً وقتي ازدواج كرديم ميتونيم در مورد اون موضوع! هم صحبت كنيم"
وقتي اين صحبتها رو شنيدم يه خرده رفتم تو فكر. البته يه خرده زيادي رفتم تو فكر. چرا بايد ما بيشتر صحبتهاي مهم زندگيمون رو به بعد از ازدواج موكول كنيم؟ خب شايد يه سري رفتارهاي طرف مقابل هست كه ما نميتونيم بعداً باهاش كنار بيايم. يا اينكه چون هيچ وقت از نيازهاي طرف مقابل اطلاعي نداشتيم، نميدونيم بايد چطوري باهاش رفتار كنيم. خب وقتي نميدونيم طرف مقابل تو روابط زناشوئي چي ميخواد و از ما چه انتظاري داره چه جوري بايد باهاش زندگي كنيم؟
۳- "شيطونك" جان فكر نميكنم كار درستي باشه كه آدم تو زندگي مشترك بخواد هميشه يه چيزايي رو از همسرش قايم كنه. زندگي مشترك وقتي دلچسب خواهد بود كه تو هيچ ترسي از گفتن حرفاي دلت به طرف مقابل نداشته باشي. به نظرم آدما بايد فرصت بيشتري براي شناخت طرف مقابلشون بزارن. حالا اگه به زمان فرصت دادن و همهي زواياي ذهني طرف مقابل رو هم خوب بررسي كردن و شناخت واقعاً يه شناخت درست بود اون وقت واسه ازدواج اقدام كنن
اينكه نوشته بودي "چرا دختره به شوهرش گفته كه ايميل داره؟" برام خيلي جالب بود. خب تا كي ميتونه اين موضوع رو ازش مخفي كنه؟ حالا مگه داشتن ايميل، اين روزا جرمه؟ خب البته هستن آقايوني كه توي پُست قبلي هم در موردشون نوشته بودم، اما اين آقايون بايد يه خرده بينش خودشون رو تغيير بدن و بدونن كه دنيا در حال پيشرفته و اونا حق ندارن همسرشون رو به خاطر بودن يه سري آدماي واقعاً مريض كه دلشون ميخواد واسه همه دردسر درست كنن، از حقوق واقعي خودشون محروم كنن
به نظرم آدما هر چي تو زندگي مشترك مسائل بيشتري واسه مخفي شدن داشته باشن، بيشتر روح و روان خودشون رو خسته ميكنن. از زندگي مشترك هم نترس. به جاي ترس از زندگي مشترك، كسي رو پيدا كن كه ازش نترسي. از فكرش، از قضاوتش، از بودن باهاش، از گذشتهاش، از آيندهاش، از همه چي
۴- به نظرم خيلي دلچسب و خوشايند خواهد بود وقتي كه بدوني امروز صبح كه همسرت از خونه بيرون ميره تا شب كه بازم دوباره همديگر رو ميبينين اون آدم فقط مال توه. منظورم اين نيست كه در موردش حق تملك داشته باشي. منظورم اينه كه اونقدر بهش اعتماد داشته باشي كه هيچ وقت از اينكه يه روزي بخواد بهت خيانت كنه، نترسي. هيچي به اندازهي اعتماد داشتن توي زندگي مشترك نميتونه خوشايند باشه
پ.ن:
--------
"... نه تنها در مورد کسی که بیماری خاصی داره در مورد هر انسانی، داشتن یک شریک و همراه خوب عاطفی معجزه میکنه. این که بدونی کسی هست كه برای خودت و فقط به خاطر شخص خودت نه برای زیبائیت، نه برای پولت، نه برای امکانات خاصي که میتونی در اختیارش بگذاری، بلکه صرفاً برای وجود ارزشمند خودت ..."
اين نوشته يكي از پاراگرافهاي اين پُست وبلاگ "از قلب كوير"ه. حتماً برين و مطلبش رو بخونين. در ضمن يادتون نره كه پُست ويولت رو هم در مورد اين موضوع بخونين


