اولین مکالمه رو هیچ وقت نتونستم فراموش کنم. من کلی سؤال داشتم که باید از یکی میپرسیدم و دیگران هم انگار سالها تو اون دنیا سیاحت کرده بودن و فقط یکی رو میخواستن که کلی خودشونو شرمنده کنن با اون ادب و احترامشون!
یه بچه تهرونی و به لحاظ سن و سال از من بزرگتر، سلام داد اما نه اونقدر صبور که اجازه بده حق یه شهرستانی هم محفوظ باشه و لااقل از خودش دفاع کنه. انگار نتونست خود واقعیشو پنهون کنه چون وقتی فهمید شهرستاني هستم یه دفعه عین بمب خنثی نشده منفجر شد و تیکههای شخصیت پاره پورشو به همه طرف پرتاب کرد. یه دفعه دیدم یه مشت کلمات نامأنوس که تا اون روز تو فرهنگ لغات خودم ندیده بودمشون جلوی چشمم دارن رژه میرن و هی داره فرهنگ لغات غنی خودشو به رُخ من میکشه! هیچ کلمهای نبود که یادش رفته باشه و نخواد یه جا به یه قوم و فرهنگ نسبت بده
اونقدر کلمات سنگین بود و شخصیتش بیارزش که فقط تونستم دیس کانکت بشم و خودمو به خاطر وقتی که تلف کرده بودم و حرفایی که شنیده بودم که حرف نبود و فقط فحش بود و اصلاً سر در نیاوردم که چرا باید به یه قوم این همه لطف داشته باشه و با این کلمات خاطر خودشو راحت کنه، سرزنش میکردم
اون اتفاق رو هیچ وقت نتونستم فراموش کنم. من در کمال صداقت گفته بودم که اهل كجا هستم و اون صداقت منو این جوری جواب داده بود و درس خوبی بهم داد
تا یکی دو روز خودمو هی سرزنش میکردم که چه کاری بود که من کردم؟ کاش نمیرفتم. کاش نمیگفتم و کلی خودمو تأدیب کردم. اما دیدم حرف زدن با یکی، نمیتونه برچسب خوب یا بد بودن رو به یه دنیایی بزنه و باید من صبورتر باشم و باید اجازه بدم آدمای خوب هم خودشون رو نشون بدن. من اومده بودم از تجارب دیگران استفاده کنم و بدون هیچ مشکلی فقط دامنهی اطلاعات خودمو بالا ببرم و اون اتفاق به ظاهر ساده و بیارزش منو خیلی رنجوند
شاید هر کی باشه به من بخنده که اون خاطره باید سالها پیش محو میشد و شاید هیچ ارزشی نداشته باشه که من در موردش حرف بزنم. اما من تا اون لحظه ذهنم مثل یه لوح سفید مونده بود و با هیچ کلمهی درشت و ناشایستی خدشهدار نشده بود اما اون برخورد دور از نزاکت اون آدم (راستی واقعاً آدم بود؟) یه لکهی سیاهی درش بوجود آورده بود که هرگز کلمات بیمفهومش رو فراموش نکردم
بعد از یه هفته خودمو مُجاب کردم که یه فرصت دیگه به خودم و این دنیا بدم. اگه باز همون برخوردا بود که بیخیال کسب تجربه و شناخت آدما و دنیای ناشناخته میشم و با دنیای خودم کنار میام. اما انگار باید این اتفاق میافتاد تا من امروز این دختری باشم که هستم و گاهی فکر میکنم فرصت و شانس بلوغ فکری رو خودم به خودم دادم و از این بابت خوشحالم. چون بعد از اون قضیه من فرصت شناخت آدمای بیشتری رو داشتم. دوستای خوبی پیدا کردم که الان از داشتن هر کدوم از اونا به خودم میبالم. حتی اگه یه بار هم نتونم توی دنیای واقعی ببینمشون
تا اینکه برای دومین بار وارد دنیای نت شدم
ادامه دارد ...


