تبليغاتX
خاتون - برگي از دفتر عشق (5)











خاتون

برگي از دفتر عشق (5)


و یه سلام دیگه
و یه جواب سلام دیگه
اما این بار فقط من دختری بودم از ایران، 24 ساله. همین

پسر خوبی به نظر می­رسید و بسیار مؤدب بود. اما چشمم ترسیده بود. چقدر توي دنياي واقعي و حالا هم تو نت دختر محتاطي بودم، درجه‌اش بیشتر شده بود

وقتی خودشو معرفی کرد که 26 سالشه و داره از کشوری غیر از ایران با من حرف می­زنه باورم نشد. فکر نمی­کردم تو چت روم ایرانیها، از کشورای دیگه هم بتونن باشن. خب تا حالا با کسی حرف نزده بودم که بدونم چه خبره

هر کاری کردم باورم نشد. فکر کردم داره دروغ می­گه. فکر کردم داره واسه جلب توجه این جوری خودی نشون می­ده

بنده­ی خدا، حالا می­دونم اون روزا از دست سؤالا و کارای من چی کشیده. اما خیلی صبور بود. البته اونم اوائل باور نمی­کرد که من چیزی از این دنیا نمی­دونم. فکر می­کرد دارم سر کارش می­زارم. اما براش توضیح دادم که تازه اومدم و جالب اینجا بود که اون باورش شد. ولی من هنوز باور نکرده بودم که داره از یه جای دیگه غیر از ایران با من حرف می­زنه. حتی شمارشو همون اوائل بهم داد که اگه باور ندارم زنگ بزنم تا خیالم راحت بشه که به من دروغ نگفته

من تا اون سن و سال به هیچ پسری زنگ نزده بودم. حالا هم دليلي واسه تماس گرفتن نمي‌ديدم. بی­خیال شدم. هر جاي اين كره‌ي خاكي كه دلش مي‌خواست مي‌تونست باشه، چه اهمیتی براي من داشت؟ همین که آدم مؤدبی بود و می­تونستم چند تا سؤال ازش بپرسم برام كفايت مي‌كرد

شب اول آشنایی با ایشون تازه از بیمارستان برگشته بودم (همراه خواهرم بودم كه تازه سزارين كرده بود) و خستگی صبح تا اون موقع نمی­ذاشت بخوابم، واسه همین هم رفته بودم نت

از فردا شبش که خواهرم برگشت خونه؛ چون مراقب حال و احوالش بودم، شبا وقت داشتم یه سری برم و باهاش حرف بزنم و درست به مدت 12 شب مدام هر شب یه ساعت با هم حرف می­زدیم. آخه باید تا دیر وقت بیدار می­موندم و از خواهرم مراقبت می­کردم

ایشون اون چند شب شده بود هم صحبت من و گفته بودم موقعیتم رو که پرستار خواهرم هستم و واسه همینه که بیدارم و هر شب می­تونم یه ساعت به خودم استراحت بدم و یه خرده گپ بزنم

و تازه اون مدت کوتاه یه خرده دیدم چقدر دنیای من با دنیای آدمای اطرافم فرق داره. یه چیزی هم هست به عنوان اختلاف. یکی شیعه می­شه مثل ایشون و یکی سُنی شده مثل من

بحثای اون چند شب ما پیرامون اختلاف مذهبی گذشت. اگر چه دو سال از من بزرگتر بود اما یه دنیا تجربه بود و من همون چند شب فهمیدم که نه دو سال، بلکه بیست سال تجربش از من بیشتره شایدم خیلی بیشتر از بیست سال

ادامه دارد ...

 

+نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387 توسط خاتون |
Free counter and web stats